آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااای![]()
همگی گوشاتونو بگیرین
می خوام به خدای خوبم یه چیزی بگم
آخه خصوصیه!
خدایا
خیلی
دوست دارم.خیلی...
خدایا تو چرا انقدر خوبی چرااااااااااااااااااااااااا؟؟
نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 18:51 موضوع | لینک ثابت
عشق يعنی يك سلام و يك درود....
عشق يعنی يك تبلور يك سرود......
عشق يعنی قطره و دريا شدن.............
عشق يعنی يك شقايق غرق خون.....
عشق يعنی زاهد اما بت پرست..............
عشق يعنی همچو من شيدا شدن......................
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه.......................
عشق يعنی بيستون كندن بدست.......................
عشق يعنی آب بر آذر زدن.................................
عشق يعنی چون محمد پا به راه.........................
عشق يعنی عالمی راز و نياز..............................
عشق يعنی با پرستو پرزدن...............................
عشق يعنی رسم دل بر هم زدن.........................
عشق يعنی يك تيمم يك نماز.............................
عشق يعنی سر به دار آويختن............................
عشق يعنی اشك حسرت ريختن.........................
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر.........................
عشق يعنی سجده ها با چشم تر.......................
عشق يعنی مستی و ديوانگى............................
عشق يعنی خون لاله بر چمن.............................
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن.........................
عشق يعنی آتشی افروخته...............................
عشق يعنی با گلی گفتن سخن.........................
عشق يعنی معنی رنگين كمان...........................
عشق يعنی شاعری دلسوخته...........................
عشق يعنی قطره و دريا شدن............................
عشق يعنی سوز نی آه شبان............................
عشق يعنی لحظه های التهاب............................
عشق يعنی لحطه های ناب ناب..........................
عشق يعنی ديده بر در دوختن.............................
عشق يعنی در فراقش سوختن...........................
عشق يعنی انتظار و انتظار.................................
عشق يعنی هر چه بينی عكس يار.......................
عشق يعنی سوختن يا ساختن...........................
عشق يعنی زندگی را باختن...............................
عشق يعنی در جهان رسوا شدن.........................
عشق يعنی مست و بی پروا شدن.......................
عشق يعنی با جهان بيگانگی......

نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود






بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

از
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماس رو
...............
.........
....
.


نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 14:28 موضوع | لینک ثابت
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گرچه درخویش شکستیم صدایی نکنیم![]()
یادمان باشد اگر شاخه گلی بر چیدیم
وقت پر پر شدنش سوزو گدایی نکنیم![]()
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم![]()
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم![]()

نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت

دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
گر دردمند عشق بنالد غریب نیست
دانند عاقلان که مجانین عشق را
پروای قول ناصح و پند ادیب نیست
هر کو شراب عشق نخوردیست و درد درد
آنست کز حیات جهانش نصیب نیست
در مشک و عود و عنبر و امثال طیبات
خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیست
صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود
ور نه چو در کمند بمیرد عجیب نیست
گر دوست واقفست که بر من چه میرود
باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست
بگریست چشم دشمن من بر حدیث من
فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست
ز خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز
کو را خبر ز مشغله عندلیب نیست
سعدی ز دست دوست شکایت کجا بری
هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیست
نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 19:22 موضوع | لینک ثابت
تو را به جاي همه کساني که نشناختهام دوست ميدارم تو را به خاطر عطر نان گرم براي برفي که آب مي شود دوست ميدارم تو را براي دوست داشتن دوست ميدارم تو را به جاي همه کساني که دوست نداشتهام دوست ميدارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست ميدارم براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت لبخندي که مهو شد و هيچ گاه نشکفت دوست ميدارم تو را به خاطر خاطرهها دوست ميدارم براي پشت کردن به آرزوهاي مهال به خاطر نابودي توهم و خيال دوست ميدارم تو را براي دوست داشتن دوست ميدارم تو را به خاطردود لالههاي وحشي به خاطر گونه زرين آفتابگردان براي بنفشي بنفشهها دوست ميدارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست ميدارم تو را به جاي همه کساني که نديدهام دوست ميدارم تو براي لبخند تلخ لحظهها پرواز شيرين خا طرهها دوست ميدارم تورا به اندازه همه کساني که نخواهم ديد دوست ميدارم اندازه قطرات باران ، اندازه ستارههاي آسمان دوست ميدارم تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست ميدارم تو را براي دوست داشتن دوست ميدارم تو را به جاي همه کساني که نميشناختهام ...دوست ميدارم تو را به جاي همه روزگاراني که نميزيستهام ...دوست میدارم براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب ميشود و براي نخستين گناه تو را به خاطر دوست داشتن...دوست ميدارم
نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 19:21 موضوع | لینک ثابت

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــ*
*ــــــ*
*
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 16:41 موضوع | لینک ثابت

درشبان غم تنهایی خویش عـابد چشم سخنگوی تو ام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی تو ام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو ، من بوسه زن بر
سر هر موج گذر میکردم کاش بر این شط مواج سیاه همه عمر سفر میکردم شب تهی از مهتاب شب
تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر ابر خاکستری بی باران دلگیر است و
سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است وای باران ! باران شیشه پنجره
را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس
سرد اتاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تا دور وای باران، باران پر مرغان نگاهم را شست خواب رویای
فراموشی هاست خواب را دریابم که درآن دولت خاموشی هاست با تو در خواب ، مرا لذت ناب
هماغوشی هاست از گریبان تو صبح صادق میگشاید پر و بال تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان
شبنم پاک سحری؟ نه ، از آن پاکتری تو بهاری؟ نه ، بهاران از توست از تو میگیرد وام هربهار این همه
زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم
را ویرانه کنان میکاود من به چشمان خیال انگیزت معتادم و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم باز
کن پنجره را من تو را خواهم برد به شب جشن عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش که در آن
مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس صحبت از سادگی و کودکی است چهره ای نیست
عبوس گل به گل، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند رفته ای اینک و هر سبزه و دشت در تمام در
و دشت سوگواران تو اند در دلم آرزوی آمدنت میمیرد رفته ای اینک، اما آیا باز برمیگردی چه تمنای محال
خنده ام میگیرد آرزو میکردم دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را من گمان میکردم دوستی همچون
فصلی سرسبز چار فصلش همه آراستگی ست من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست من چه
میدانستم سبزه میپژمرد از بی آبی سبزه یخ میزند از سردی دی من چه میدانستم دل هرکس دل
نیست قلب ها بی خبر از عاطفه اند و چه رویاهایی که تبه گشت و گذشت و چه پیوند صمیمیت ها که به
آسانی یک رشته گسست چه امیدی، چه امید؟ چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید دل من
میسوزد که قناری ها را پر بستند که پر پاک پرستوها را بشکستند و کبوترها را آه کبوترها را... و چه امید
عظیمی به عبث انجامید من در آیینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم آه، میبینم، میبینم تو به اندازه
تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور؟ هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟ هیچ تو همه هستی من، هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه
داری؟ همه چیز تو چه کم داری؟ هیچ گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟ آن زمان که
خبر مرگ مرا از کسی میشنوی ، روی تو را کاشکی میدیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن
دستت که_ مهم نیست زیاد_ و تکان دادن سر را که عجب ، عاقبت مرد ، افسوس! کاشکی میدیدم من
به خود میگویم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟ من به هنگام شکوفایی
گلها در دشت باز برخواهم گشت تو به من می خندی من صدا میزنم، آی باز کن پنجره را پنجره را
میبندی با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها با تو اکنون چه فراموشی هاست چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم من اگر ما نشوم خویشتنم تو اگر ما نشوی خویشتنی از کجا که من و تو شور
یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم من اگر برخیزم تو اگر
برخیزی همه برمیخیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد سخن از مهر من و جور تو نیست سخن از متلاشی شدن
دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر آشنایی با شور؟ و جدایی با درد؟ و نشستن در بهت
فراموشی یا غرق غرور؟ من چه میگویم آه با تو اکنون چه فراموشی ها با من اکنون چه نشستن ها،
خاموشی هاست تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من من اگر بر خیزم تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 16:38 موضوع | لینک ثابت
دنياي من براي هرلحظه با تو بودنش هزاران رنگ را تداعي كرده است
دوستت دارم به اندازه رنگ سرخ براي شادمانيت
دوستتت دارم به اندازه رنگ سبز براي آرامش چهره ات
دوستت دارم به اندازه رنگ آبي براي سكوت چهره ات
دوستت دارم به اندازه تمام رنگاهي رنگين كمان كه هر رنگش برايم نشاني از
چهره زيباي تو دارد.
دوستت دارم دوستم داشته باش
نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت
اگه دوسم نداشته باشی این کارو میکنم باهاته
نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت
در ان زندان که می گردد نفس در سینه ام خاموش...
نمی خواهم کسی از مردنم با خبر گردد...
نمی خواهم پدر بر هم نهد چشمان بازم را...
نمی خواهم که مادر در جهان حزن و غمی بیند...
ولی مادر...
اگر روزی عزیزی مهربانامد ز تو پرسید...!
فلانی کو؟؟؟...
بگو در زندان ناکامی ، در حسرت شبی جان داد...
ولی تا اخرین لحظه همی می گفت...
عزیزانم...
عزیزانم...
خداحافظ...خداحافظ...
((پادشاه تنهایی))
نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت
رهايم كردي و رهايت نكردم!
هفتصدمين پادشاه را هم اگر به خواب ببيني ,
كنار كوچهي بغض و بيداري
در انتظار تو خواهم ماند.
چشمهايم را بر پوزخند اين و آن بستم
و چهرهي تو را ديدم.
گوشهايم را بر زخمزبان اين و آن بستم
و صداي تو را شنيدم.
دلم روشن بود
كه يك روز از آنسوي گريههايم ميآيي
حالا ميخواهم كه يك شبه هفتاد سال را سپري كنم ,
سپس بيايم و با عصايي در دست
و پشتي تا شده ,
كنار خياباني شلوغ در انتظار تو باشم ,
تا تو بيايي ,
مرا ببيني
و نشناسي ,
اما دستم را بگيري
و از ازدحام خيابان عبورم دهي!
ميشناسمت!
مگر ميشود نگاه غمگين تو را
از خاطر برد ؟
آشنايي نخواهم داد!
قول ميدهم آنقدر پير شده باشم
كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز مرا نشناسي!
به خدا راست ميگويم!
قول ميدهم! باشد
!
نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 14:42 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 11:56 موضوع | لینک ثابت
الو … الو… سلام
کسی اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نيست؟
پس چرا کسی جواب نميده؟
يهو يه صدای مهربون! ..مثل اينکه صدای يه فرشتست : بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده
بگو من ميشنوم
کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايی ؟ من با خدا کار دارم …
هر چی ميخوای به من بگو قول ميدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت : يعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود بعد از مکث نه چندان طولانی : نه خدا خيلی دوستت داره مگه کسی
ميتونه تو رو دوست نداشته باشه ؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطيد
وباهمان بغض گفت :
اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما …
بعد از چند لحظه هياهوی سکوت : بگو زيبا بگو هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگينی ميکند
بگو..
ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای
قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…
چرا ؟ اين مخالف تقديره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خيلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه
فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقيه
که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکی ميگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نيستيم؟ پس
چرا کسی حرفمو باور نميکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اينطوری نمی شه
باهات حرف زد…
خدا پس از تمام شدن گريه های کودک : آدم ، محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو
به ازای بزرگ شدن فراموش ميکنه… کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجيب من رو
از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان ميخواستند دنيا برای تو کوچک
است …
بيا تا برای هميشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی…
کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب ابدی فرو
رفت…..
نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 1:1 موضوع | لینک ثابت
به بلبل
من شنيدم
از ره عشق
به بازی و
طريق و
علت عشق
به آن عشقی كه
آتش در
دل افروخت
به جز آتش
چراغی در
دل افروخت

نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 17:27 موضوع | لینک ثابت
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟
بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را
ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من
ببوسم آنلب شیرین جان فزای تو را
کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را
مباد روزی چشم من ای چراغ امید
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را
دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هوای تو را
چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
کههیچ کس نتواند گرفت جای تو را
ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را
سزای خوبی نو بر نیامد از دستم
زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را
به ناز و نعمت باغ بخشت هم ندهم
کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را
به پایداری آن عشق سربلندم قسم
که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را
نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت
ایمان باعث میشه همه چیز ممکن شود ..امید باعث میشه همه چیز ادامه یابد و عشق باعث انجام صحیح
همه این کار ها میشه
نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت
دارم می رم
رو سنگ قبرم ننویس
اسمم چی بود یا کی بودم
قاصدکا خبر ندن
عاشق تو یکی بودم
به پونه ها بگو واسم
گریه و زاری نکنن
ماهی های تو تنگ فقط
دریا رو نقاشی کنن
رنگ مشکی غمو
رو دوش ابرا نبینم
چیه همش هی می بارن
الهی که من بمیرم
آخه مگه کجا می رم؟
همین ورا به یه سفر
خورشید خانوم خوب می دونه
قبلا بهش دادم خبر
دسته گل رو قبرمو
به گلدونش پس بدید
به خاطر منم شده
به زندگیش نفس بدید
می خوام که کوله بارمو
رو شونه عشق بزارم
دارم می رم ولی بدون
به جون تو دوست دارم
نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 19:55 موضوع | لینک ثابت
سلام. می دونی معنی کم اوردن چیه؟ دیگه بریدم. چرا؟ چرا اون جوری که می خوام دنیا پیش نمی ره. اه خدای من. اشک اشک ریخت بر گونه ام. تیکه تیکه شد دلم. اه خدای من. دیگه بسته. دارم فنا می شم. خدای من. یعنی کسی نیست که کمکم کنه. چرا فریادم رو این دنیای بی معرفت نمی شنوه؟ قلبم شکسته خدای من. خرد شده. نمی توانم دیگر گریه کنم... چشمه اشکم خشک شده. خدا خدا تا کی.... صدایت کنم. تا کی.... تو را بخوانم. تا کی... جوابم را نمی دهی؟ تا کی... حق حقم را نمی شنوی؟ تا کی... تا کی... تا کی.... غمگین تر از همیشه باشم؟ و باز هم می گویم تا کی... و تا کی؟ تا شاید جوابی در بی جوابی هایت بشنوم.

نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت
در
عرض یک دقیقه می شه یه نفر رو خرد کرد ، در عرض نیم ساعت میشه یکی رو دوست
داشت ، در عرض یه روز میشه عاشق شد ، ولی یه عمر طول می کشه تا بتونی یه نفر رو فراموش کنی . دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که می خوای اون کس رو از رویاهات بکشی بیرون و تو دنیای واقعی بغل کنی خدايا: به هر که دوست ميداري بياموز که ، عشق از زندگي کردن بهتر است و به هر که دوست تر ميداري بچشان که ، دوست داشتن از عشق برتر![]()
نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 16:58 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

این وبلاگ رو تقدیم می کنم به بهترین دوستم که همیشه دوسش دارم.
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY